تماس اشتباهی!

یه روزهایی بود که مثل کابوس بود ...

تلخِ تلخِ تلخ ....

روزهایی که در بی خبری و انتظار تو گذشتن ...

روزهایی که حتی یادآوریشون من رو به وحشت میاندازه ...

اما من موندم و خواستم که تو هم باشی ...

و تو الان چیزی معلق بین بودن و نبودنی ...

منی که اون روزهای سخت انتظار و بی خبری رو گذروندم ...

منی که حتی ماهها ازت بی خبر بودم ....

منی که هر صبح اولین کارم بعد از باز کردن چشمهام چک کردن صفحه گوشیم بود تا شاید پیامی از تو اومده باشه ...

منی که حتی وقتی میون شلوغی های مترو، بوی عطر آشنای تو به مشامم میخورد با چشهمام دنبالت می گشتم تا شاید میادا همون حوالی باشی ...

منی که خیلی از شب ها خواب گرفتن دستهات رو میدیدم...

منی که طعم تلخ و گس نبودنت رو هنوزم زیر زبونم دارم ....

منی که توی خیابون توی پیاده روها با چشمهام دنبالت می گشتم ...

منی که اگر قدرتش رو داشتم تموم خونه های این شهر رو دنبالت می گشتم...

حالا فقط من و من و من می تونه که از تماس حتی اشتباهی تو خوشحال بشه و وقتی صدای تو رو از دور، بین یک عالمه اصوات موهوم و خش و خش می شنوه، نفس عمیق بکشه و خیالش راحت باشه که تو حالت خوبه و داری زندگیت رو می کنی حتی اگه اون زندگی بی "من" باشه....

محبوبم

محبوبم من برای هیچکس به اندازه تو چشم انتظار نبودم...

نمیدونم آیا روزی این نوشته ها رو به دستت می رسونم یا نه...

نمیدونم آیا حتی هرگز فرصت آخرین دیدار رو با تو خواهم داشت یا نه...

نمیدونم آیا حتی تو متوجه میزان علاقمندی من به خودن خواهی شد یا نه ...

هربار که تو رو ملاقات می کنم انگار اولین باره که می بینمت ... وهربار از من جدا میشی چیزی در دلم می گه: شاید این آخرین بار بود ...

و من هربار دلم می لرزه ....

می لرزه از نبودنت ...

میدونی؟

من هرگز هیچوقت تجربه نکردم که کسی چنین حس متقابلی به من داشته باشه ...

کسی هرگز نگران دیدارهاش با من نبوده ...

کسی حتی هرگز نگران از دست دادن من نبوده ....

کسی حتی نگران این نبوده که مبادا این آخرین دیدارش با من باشه ....

کسی حتی هرگز چشم انتظار من نبوده ...

کسی حتی هرگز از تماس اشتباهی من خوشحال نشده ....

/ 0 نظر / 31 بازدید