من خودم را غرق خواهم کرد

لباس عروس تنم می کنم ...

خودم رو ارایش می کنم ...

موهام رو می پیچم ...

میام جلوی دوربین می ایستم ...

دوربین روشنه...

موسیقی می گذارم ... 

برات جلوی دوربین می رقصم ...

میرقصم و دامن سفیدم دورم چرخ می خوره ...

مستقیم به دوربین نگاه می کنم و میرقصم برات ...

نمیدونم چقدر ... شاید اونقدر برات برقصم که حس کنم دیگه وقت رفتن باشه ...

دوربین رو میبرم سمت ساحل ....

روشنش می کنم ...

زاویه اش رو تنظیم می کنم تا همه چیز رو کامل ببینی ....

و بعد جلوی چشمهای متحیرت رو به سمت دریا میرم ...

اونقدر میرم که عین یک صدف سفید توی دل دریا گم بشم و دیگه چیزی از من در قاب تصویر باقی نمونه ...

شاید تیتر روزنامه های فردا این باشه: عروس جوانی در دریا غرق شد!!

 

***

چند روزه که منتظر امروز بودم ...

اومدی ...

از پنجره نگاهت کردم ... برام گل خریده بودی ...

کلید رو برات پایین انداختم و اومدی بالا ...

مثل همیشه در شلخته ترین حالت هم جذاب به نظر می رسیدی ...

یه پلیور سرمه ای و پیراهن آبی که یقه هاش از زیر پلیور بیرون بود  با یه شلوار کتون کرمی زنگ ...

اومدی داخل و دسته گل زیبات رو بهم هدیه دادی ... یه دسته گل با میخک سرخ و گل های رز سرخ و سفیدی که وسط میخک ها بود ....

بهت گفتم: برام گل خریدی؟؟؟ هیشکی تا حالا برای من گل نخریده بود .... وای از کجا میدونستی من رز دوست دارم؟ وای میخک سرخ هم داره ...

همون جلوی در بوسیدمت ...

همونطور که پارچ آب رو زیر شیر پر می کردم تا گلها رو داخلش بگذارم، ازت پرسیدم: چایی ییارم برات؟

-نه.

گلها رو با ذوق و عجله خاصی داخل پارچ اب گذاشتم و اومدم سمتت که روی کاناپه نشسته بودی ...

نشستم بغلت و بوسیدمت ...

تنها چیزی که یادمه بوسه های داغ بود و غلت خوردن هامون روی فرش، مبل، سرامیک...

همیشه اینطور وقت ها طوری رفتار می کنی که انگار من زیباترین زن دنیا هستم و خواستنی ترین خواسته تو ... 

توی این گیر و دار هم چندباری تلفنت زنگ میخورد و تو عصبانی و نفس زنان جواب طرف رو میدادی نیشخند

امروز مثل همیشه معاشقه بی نظیری داشتیم ...

مثل همیشه داغ...

مثل همیشه پر از شور ...

امروز فرصت داشتم کلی بغلت باشم و از نزدیک صورت عزیزت رو ببینم ...

امروز فرصت داشتم بو بکشمت و ببلعمت ...

امروز جقدر خوب بود ...

و باز هم مثل همیشه من موندم و کلی حرفهای نگفته ...

من موندم و اصرار و از تو انکار ...

امروز وقتی توی بغلت بودم به این نتیجه رسیدم که باید خودم رو بکشم ... شاید اینطوری متوجه بشی تو خواستنی ترین خواسته من بودی ... و غرق شدن بهترین راهه ... تنها خرجش اجاره یک وبلا نزدیک دریاست و اجاره یک لباس عروس ...

من میدونم که دارم راهی رو میرم که آخرش مرگ منه ...

من دنیا رو بی تو نمی خوام ...

شاید از نظر تو من شانس های بهتر از تو خواهم داشت اما شاید بعد از مرگم متوجه بشی تو تنها شانسی بودی که من میخواستم ...

امروز وقتی بغلت بودم بهت گفتم: من همیشه نیستم ... شاید یه روز من نباشم ...

امروز بهت گفتم: مگه نگفتی دوست داری بهم بچه بدی؟ 

گفتی: چرا دوست دارم اما نمیشه ... من نمیخوام گزینه های تو رو برای ازدواج خراب کنم ...

سرم رو توی گردنت قایم کردم و گفتم: درک می کنم اگر دوست نداشته باشی با من ازدواج کنی ... اشکالی نداره.

صورتم رو با عصبانیت بالا میاری و دو سه تا سیلی اروم توی صورتم میزنی ... و دوباره سرم رو به سینه ات میچسبونی ...

امروز این شانس رو داشتم که از نزدیک ترین زاویه ته ریش دوست داشتنیت رو ببینم ...

امروز ازت خواستم نازم کنی ...

میدونی؟

اولین باره که در زندگیم احساس میکنم کسی من رو دوست داره ... از بس که دستهات وقت نوازش بوی صداقت میدن ...

امروزشانس این روداشتم که کنارت غذا بخورم ...

کنارت بنشینم و برات میوه پوست بگیرم و برات چایی بریزم و دوتایی فیلم ببینیم ...

امروز من کنارت زندگی کردم ...

امروز اونقدر رویایی بود که میدونم همین امروز، تنها برای تصمیم من برای خودکشی کافیه ...

من میترسم ... 

میترسم از بلایی که همین نزدیکی هاست و قراره سر من آوار بشه ...

اونقدر توی زندگیم سختی کشیدم که حالا میدونم همین روزهای خوش و خاطراتمون عین طناب دور گردنم حلقه بشم و خفه ام کنن ...

امروز ازت پرسیدم: تو برای چی منو دوست داری؟

- چون فلانی (اصطلاحشو خودم میدونم)

میخندم...

اما جدی تر می پرسم و می  گی: مگه دوست داشتن دلیل میخاد؟

-خوب نه ولی بعضی وقتها ممکنه کسی رو دوست داشته باشی چون تو رو اروم می کنه یا میدونی که این همونه که دنبالش بودی...

- خوب تو انسان خوبی هستی .

- تو اولین بار چطوری به من اعتماد کردی؟

میخندی و می گی: حماقت !!!

میگم: واقعا ریسک بزرگی بود چون ممکن بود من آدم خوبی نباشم ...

میگی: کاری نداشت ... اون موقع سر به نیستت می کردم!!!!

با تعجب و بهت می پرسم: یعنی منو می کشتی؟

جدی می گی: اره 

میگم: نه تو اهلش نیستی ... تو حتی دلت نمیاد یه مورچه رو بکشی.

میگی: اتفاقا اشتباه می کنی.

از این حرفت میترسم و دیگه ادامه نمیدم ... باورم نمیشه مردی که تا این حد عاطفی و مهربونه بتونه کسی رو بکشه ...

امروز پلیورت رو پیشم جا گذاشتی و من کلی فرصت داشتم تا بوش کنم و بغلش کنم و بخوابم ...

امروز بهت گفتم: تا حالا کسی برای من گل نگرفته بود!

و تو گفتی: منم تا حالا برای کسی گل نگرفته بودم!

/ 0 نظر / 37 بازدید